Tuesday, December 20, 2011

و امروز برف مي باريد

امروز برف مي باريد

ماجرای شام خوردن یک دانشجو در مراسم ماه محرم سفارت ج. ا. ایرآن در پاریس
(حتما بخونید! واقعی و بسیار زیبا و عبرت انگیز است.)

... و امروز برف می بارید!

سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی
از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک
بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می
پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می
کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم.
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است. برف شروع میشود و
آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات، مرا میبرد به سالهای دور کودکی. . .
. .
وقتی صبح، سر را از لحاف بیرون می آوردیم، اول به پنجره نگاه میکردیم و
چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی
مدرسه بی مدرسه. . . پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و
مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند تا یخ کند. . . . .
خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند و
هر چه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر. . . . یاد لبو های داغ و قرمز که
مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد. و حالا دختری تنها و بی پول و بی
پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300 یوری
دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند. این ماه اوضاع جیبم افتضاح است.
البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر! راستش یک هزینه پیش بینی نشده
بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد، آن هم وقتی
که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی
 درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته
باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید.
راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه
درمانی دارید و هم سرپناه. . ولو کوچک. . . و این یعنی خیالتان از بیماری
و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل
این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتآن کمی بهم میریزد. ناگهآن
انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار انداخت و یاد یک دوست افتادم.
البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدا
یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار
داشت و من نه . . .
میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد
و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت.
برای چند ساعت کاردر هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه
چیز را به خطر بیاندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین
آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخی یا
جدی گفت: این شبا سفارت شام میدن، محرمه . . . تو هم خودتُ بنداز اونجا!
خدافظی کرد و رفت.
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس
خرید و آنجا را تبدیل به حسینه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد.
. . .
راستش آنشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو
وسوسه ام کرد به رفتن.  رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم، نه بخاطر
مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی. . . که از خودم بدم می آمد که
فقط برای شام خوردن جایی بروم. . . . اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به
کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست. . . . و من
ناچار بودم!
دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول
راه صدبار خواستم برگردم ولی برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده
بودند و یکی داشت روضه میخواند. کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا
کردم و نشستم. نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه
کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا در جایی جز در تنهایی خودم گریه کرده
باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من
میآن آن تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود، داشتم از خجالت می مردم، حس
میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم. سفره انداختند
 و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم با
خودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس میکردم این غذا سهم من نیست.
دوباره گریه ام گرفته بود، پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پاشدم
و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی
دوشم برداشته شده بود.
سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم.
دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات
کودکی غرق کنم. نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق
زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک
خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید. . . . .
گفتم نه مرسی. . این غذا مال من نبود. . . . گفت چرا. این غذای شماست. .
. فقط مال شما. . . من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت: میخوای
برسونمت؟ گفتم: نه ممنون با مترو میرم. . . . و با دست بسمت ایستگاه
اشاره
 کردم. گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. . . این غذا فقط مال توست.
. . و سوار ماشین شد و رفت. نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف
یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500 پانصد یورویی
بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده:
*سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست،
بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی
من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست
هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه
قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی!*

پی نوشت: این داستآن برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم
اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال
زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است.

و امروز من آن قرض را به یکی مثل آنروزهای خودم ادا کردم، و امروز هم برف
می بارید ...!




Farshid Farhat Academic Website
Farshid Farhat Assistantship Website
Farshid Farhat GooglePage
Farshid Farhat GoogleSite
Farshid Farhat Picasaweb
Dawn of Darkness
coolteenbuddy
farshead
Farsheed Farhat
frashpix
sbisc4sharif
BLOGSPOTTER
FBLOGGER
mp3 music playlist
Bahram Radan
Sanjesh سنجش
Sazman Sanjesh سازمان سنجش
300 THE MOVIE (Three Hundred)
Mohammad Reza Golzar
HEART
frash labels
frash83
frash next generation
Forgotten Dream
frash yahoo! 360
Apple iPhone .ir
Persian Girl
frash
Persian Boy
Farshid 2002
Farshid 2007
Farshid 2010
Farshid 2001
DREAM
Farshid 2006
Farshid 2011
Farshid 2000
فرشید
Farshid 2009
Farshid 2004
Farshid 2008
Farshidus
فرحت
FARHAT
سایت گوگل فرشيد فرحت
sbisc4sut
فراامنیت
کودکان خیال
Student Branch of Iranian Society of Cryptology
شاخه دانشجويی انجمن رمز ایران در دانشگاه صنعتی شریف




Wednesday, December 14, 2011

دانستنیهای جالب

 با یک مداد معمولی خطی به طول 58 کیلو متر می توان کشید!!!!تجربه نشان داده است که مرغ با شنیدن صدای موسیقی بزرگترین تخم را می گذارد!!!تمام خرس های قطبی چپ دست هستند!!جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن بر داشته شود دوباره رشد می كند.چشم انسان می تواند 10 میلیون رنگ مختلف را ببیند و از هم تشخیص دهد.حس بویایی سگ با حس بویایی مورچه برابری می کند!!!حلزون ها می توانند 3 سال متوالی بخوابند.در شیلی صحرایی وجود دارد که هزازان سال است در آن باران نباریده است زبان مقاوم ترین ماهیچه بدن است فندک قبل از کبریت اختراع شد!!!!!قرنیه چشم تنها قسمت بدن است که خون ندارد.قلب انسان در هنگامه عطسه به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد!!!حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است.حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است!!!!خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که بدون بر گشتن به عقب می توانند پشت سر خود را ببینند!!خوک ها به لحاظ بدن قادر به دیدن آسمان نیستند.زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا!!!شهر مکزیکو سالانه بیست و پنچ سانتیمتر نشست می کند.قلب میگوها در سر آنها قرار دارد!!کرم های ابریشمی در 56 روز 6000برابر خود غذا می خورد!!!!!گونه ای از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گیری کند.موشهای صحرایی چنان تکثیر می کنند که در عرض 18ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند!!!!!موشهای صحرایی سالانه یک سوم منابع و ذخایرغذایی جهان را نابود می سازند.لایه پوستی که آرنج دست را پوشانده در هر ده روز یکبار عوض می شود.ناخن های انگشتان دست تقریباً چهار برابر ناخن های پا رشد می کند!!یک زنبور عسل باید روی چهار هزار گل بشیند تا بتواند به اندازه یک قاشق عسل تهیه کند!!!

Sunday, December 11, 2011

دختر ایرانی در تضاد و تفاهم

مجموعه عکس های بسیار زیبای نازی عباسی از خودش 
 در هر تصویر ، هر دو نفری که می بینید یک نفر هستند و هر دو خود نازی در نماهایی متفاوت